گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )
122
كورشنامه ( فارسى )
خشم آمد و از راه حسادت و بغض كينهء عزيز مرا در دل گرفت ولى ظاهرا به روى خود نياورد . چند لحظه بعد ناگهان شيرى پيدا شد . باز تير شاهزاده به خطا رفت و جاى تعجب نبود ، چون عارى از اين هنر بود ، درصورتىكه جگرگوشهء من باچالاكى شير ژيان را هدف قرار داد و با يك تير او را به زمين غلتاند و بانگ برآورد : « دو بار نشانه گرفتم و هر دو بار شكار را به خاك هلاك انداختم . » آنگاه خاين نابهكار ديگر خوددارى نتوانست كرد ، تيرى از تيركش يكى از همراهان برگرفت و بر سينهء پسر عزيزم پرتاب و او را در دم هلاك كرد . من بختبرگشته به جاى اينكه فرزند عزيزم را داماد كنم ، نعش او را به خاك سپردم . من پيرمرد با اين سن ، با اين دستها پسر دلير و زيبايم را كه تازه پا به سن بلوغ گذارده بود به زير خاك كردم و اما آن ناخلف سفله ، گويى دشمن خونينى را در دفاع از جان خويش كشته است ، ابدا آثار اندوه و ندامت در ناصيهاش ظاهر نشد . پدرش يگانه كسى بود كه مرهمى بر دل ريش و داغدار من گذارد و با چند كلمه مرا دلدارى داد . اگر پدرش در قيد حيات بود من به درگاهت رو نمىآوردم و از تو استعانت نمىجستم چه از او خوبىهاى فراوان ديده بودم و به من محبت بسيار مىكرد . اما حال كه قاتل پسرم بر تخت شاهى نشسته است ، من هيچگاه حاضر به تمكين و اطاعت از او نيستم و حتم دارم او هم نمىتواند مرا در زمرهء دوستان خود به شمار آورد . چه مىداند كه قبل از جنايتى كه نسبت به من مرتكب شد من روزگار خوش و فارغى داشتم . و حالا روزگار پيرى را در غم و اندوه مىگذرانم . اگر تو مرا در زمرهء خدمتگزارانت بپذيرى و مرا اميدوار سازى كه دادم را از اين شياد غدار بستانى ، مثل آن است كه مردهاى را زندگى بخشيده باشى ، ديگر زندگانى در نظرم ننگ و نكبت مدام نخواهد بود . » اين بود سخنان گوبرياس . كورش پس از اينكه گفتارش را شنيد گفت : « اگر سخنان تو راست و سرگذشتت همان باشد كه تقرير كردى ، به تو وعده مىدهم كه به كمك خدايان ، قاتل پسرت را پاداشى كه درخور آن است بدهم . حال بگو بدانم كه اگر انتقامت را گرفتم و قصر و بارگاهت را به تو تفويض كردم و فرمانروايى تو را بر سرزمينهايت مسلم ساختم ، در عوض چه خواهى داد ؟ » گوبرياس فرياد برآورد : « قصر من ، اگر تفقد كنى جايگاه تو خواهد شد ؛ و همان مالياتى كه به پادشاه آشور مىپرداختم به تو مىپردازم ، هركجا ارادهء نبرد كنى در ركابت با تمام قواى مملكت خود شمشير خواهم زد . از اين بالاتر ، من دخترى دارم كه تازه پا به سن بلوغ گذارده و بسيار زيباست . من خيال داشتم او را به زنى به شاه فعلى آسور بدهم ولى پس از اين اتفاق ، دخترك شيونكنان استغاثه كرد كه او را به دست قاتل برادر عزيزش ندهم . من هم به كلى منصرف شدم . من افتخار دارم دست يگانه دختر عزيزم را به دست تو سپارم و اميدوارم آرزوى خود را به گور نبرم . استدعايم از تو اين است كه در برابر او همان باشى كه من براى تو هستم . »